تبليغاتX
برای او که دوستش دارم

دوشنبه 28 آذر1384

تو را دوست دارم

دوستت دارم عزیزم

تو را دوست دارم
نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را
تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا
نه کم است
به اندازه تمام زيباييهاي دنيا
نه باز هم کم است تو را به اندازه تمام دنيا دوست دارم
من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم
در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم
ديگر در پس کوچه های خاطراتت جستويم نکن ، مرا نخواهي يافت
که من در تو محو شدم
و چه درآميختن زيبايی!!!

نوشته شده توسط محسن در 17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 آذر1384

وقتی دلم تنگ میشه

دلم تنگه

هر وقت كه دلم برات تنگ ميشه، ميرم يه گوشه دنج و خلوت آنقدر بهت فكر مي كنم كه پر ميشم از حس بودنت!
آره
اين روزها بيشتر از هر روزي ديگه اي دلم برات تنگ ميشه
امروز توي رويام كلي باهات حرف زدم، باهات درد دل كردم خيلي قشنگ بود، اما قشنگتر از اون ميدوني چي بود، كه تو مثل هميشه فقط گوش ميدادي به حرفهام و با نگاهت بهم اطمينان ميدادي!
واي كه من چقدر اين نگاهت رو دوستت دارم
باور ميكني
امروز توي رويام ديدمت
آره، باوركن
ديدمت دست در دست هم داشتيم توي يه جاده كه پر از درختهاي سرسبز و بيدمجنون بود راه ميرفتيم و تو مثل هميشه بهترين موسيقي زندگي رو زير گوشم زمزمه مي كردي و من كه تشنه شنيدن اين موسيقي از زبان تو هستم با تمام وجودم داشتم گوش ميدادم
چه روياي شيريني
من ميخواهم تا ابد با اين رويا بمونم
...
ياد اين روزها تا ابد با من خواهد ماند
اين روزهاي قشنگ و پر از خاطره
اين روزهاي كه حضور تو و عشقتو رنگ خاصي بهشون بخشيده
اين روزهاي كه اگه نبودي، نميدونم چطوري سپري ميشد
عزيز دل
بودنت ، نگاهت، گرماي دستات، حرفهاي دلنشيت، همه و همه رنگي زيبا و ماندگار به اين روزها كشيده
پايدار باشي مهربون من
نوشته شده توسط محسن در 17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 آذر1384

منو ببخش


 

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

 اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش

 منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم

منو ببخش اگه بهت خیلی می گم دوست دارم

منو ببخش اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش اگه شبا فقط تو رو خواب می بینم

اگه تو رو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش

اگه تویی اونی که فقط دلم می خواد منو ببخش

دوستت دارم خیلی زیاد

نوشته شده توسط محسن در 16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 آذر1384

سيزده خط براي زندگي


1- دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا کردم.

2- هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد، وکسی که چنین ارزشی دارد هیچگاه تو را به گریه نمی اندازد.

3- اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

4- دوست واقعی تو کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

5- بدترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نمی رسی.

6- هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.

7- تو ممکن است در تمام دنیا یک نفر باشی ولی برای یک نفر تمام دنیا.

8- هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

9- شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.

10- به چیزی که گذشت غم نخور، به چیزی که پس از آن می آید لبخند بزن.

11- همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.

12- خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را بشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.

13- زیاد از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش نمی رود.

گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده توسط محسن در 16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 آذر1384

لحظه هاي زندگي

تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه  ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اونقدر تجربه که قويت کنه
اونقدر غم که انسان نگهت داره
و اونقدر اميد که شادت کنه
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد
يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

 

نوشته شده توسط محسن در 16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 آذر1384

عطر نگاه

عطر نگاه

صادقانه به لحظه ها دل بستم تا روزي طعم شیرین با تو بودن را احساس كنم

به عقربه ها التماس كردم تا تندتر بر روي صفحه ساعت بچرخند

بلكه روز موعود زودتر فرا رسد و من سرشار از عطر نگاه تو شوم.

نوشته شده توسط محسن در 16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 28 آذر1384

بی تو

بی تو دلم هميشه تنگ است ، بی تودنيا برايم سوت و كوراست

بی تو شبم بی مهتاب است ، بی تو ستاره آسمان تاريك دلم خاموش است

بی تو زندگی بی مفهوم است ،بی تو عشق و عاشقی در دلم دوراست

بی تو هوای دلم هميشه ابری است ، آسمان چشمانم هميشه بارانی است

بی تو زندگی برايم عذاب است، گلهای باغ دلم همه خشك و بی جان است

بی تو دريای دلم كويری تشنه و خشك است ، آسمان آبی قلبم تيره و تاراست

بی تو عشق از خانه دلم فراری است و طاغچه خانه دل هميشه خالی است

بی تو آرزويی ندارم در دلم ، و تنها آرزويم از خدای خويش بودنت در كنارم است

بی تو غروب ها برايم جهنم واقعی است ، و سحرگاه طلوع خورشيد دلم خيالی است

بی تو  مجنونم ، بی تو موجودی پوچم ، بی تو جاده زندگی ام بن بست است

و پرنده های آشيانه قلبم همه بی آوازهستند بی تو وجودم در اين دنيا بی ارزش است

و نامم در كتاب زندگی خط خورده وفراموش شده است

بی تو ديگر مجالی برای زندگی دوباره نيست

بی تو آرزوی قلبم مرگ است.

نوشته شده توسط محسن در 15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 آذر1384

باران

baran

باران

چرا با عشق همزادم موافق نیستی باران ؟

به من با خنده می گویی که عاشق نیستی باران

تمام این دقایق را به رویای تو سر کردم

ولی صد آه و افسوس این دقایق، نیستی باران

هزاران وعده ام دادی که همراه دلم باشی 

ولی تو خوب می دانی که صادق نیستی باران !!

دلم خشکید و پژمردم از این ابر سترون آه

چه شد حتی به یاد این شقایق نیستی باران ؟

بگو آری، بگو آری،جوابت را بگو دیگر

قبولم کن نگو : دیگر تو لایق نیستی باران!

خودم را عاشقانه تر به پای تو فدا کردم

و با این حال می گویی که عاشق نیستی باران !!

نوشته شده توسط محسن در 11 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی
 
ترا با لهجه ی گلهای صورتی صدا کردم
 
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
 
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
 
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
 
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
 
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
 
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم ...
 
نوشته شده توسط محسن در 13 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

ای مهربان

ای مهربان در آن هنگام که خورشید در انتظار طلوع بود وجود نیلوفریت از چشمه صداقت توشه غربت را برداشت
تو را دیدم درآن دم که سیل اشک از آسمان با صفایت سرازیر بود
چقدر دلم می خواست آن لحظه قطره قطره اشکهایت را می گرفتم و از غمهایت می کاستم یا به دامانت آویزان می شدم و چون کودکان آنقدر گریه و زاری می کردم تا دل زودریخت بر من مسکین ترحم کرده و باز گردی
دلم می خواست آن لحظه که چشمان خسته ات از همه چیز رخت بست
آن لحظه که خورشید مهربانت بر همه چیز رنگ زرد خزان را پاشید لحظه ای نرسیده و رویائی دروغ می شد
آه با تو آری بی تو هرگز....!؟
 
نوشته شده توسط محسن در 13 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

 
وقتی تو آینه نگاه کردم دیدم دیگه چشام توان اشک و نداره چشام اینقدر سنگین شده بود که نمی توانست بباره من اشک می ریختم بی اختیار و به این فکر می کردم که چرا!؟
وقتی تمام رنگهای دنیا قشنگیشون رو از دست می دن
چرا وقتی تموم لحظه ها مرگ روح منه
چرا وقتی حتی دست یه مهربون نگاه دلم رو نمی بره
چرا باید از تموم لحظه هایی بگم که نبودن و نیستن و نخواهند بود
من گریه کردم بی دلیل اما می دونم دیگه رسیدم آخر
اما باز هم دوست دارم میون کوچه های تنهایی خودم گم شوم
باز هم نتونستم به آرامش برسم
شاید باید برم مثل یه نگاه دور مثل یه صدای بی دلیل که یه دفعه شروع  می شه و یه دفعه تموم می شه
ولی یه چیزی؟
چرا وقتی فکر می کنی یه آدم مثل خودت از جنس خودت از جنس نوشته هات با تو می مونه.....؟
یه دفعه مثل یه تلنگر و یا حتی بی صدا تر از همیشه مثل باد انگاری که هیچ وقت نبوده می ره ؟
 
 
 
نوشته شده توسط محسن در 13 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

با هم بودن

 
کاش فریاد آنقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
 
من عمق جاده ها را پیمودم از بی کران ها گذر کردم تا شاید راز دلم را
 
فاش یک دل مهربان کنم.
 
یافتم دل را از فرسنگ ها فاصله تا لحظه های نزدیک دل مهربان یک
 
تنها را اما باز هم تردید های زمان مانع عشق شد
 
باز هم نگاهها پژمرد و افسرد اما این سزاوار نگاه من نبود من بیقرار
 
لحظه های وصال بودم
 
زمان های کم اما دل مهربان من صداقت را پیدا کرده بود اما شاید تو
 
صادق نبودی
 
چرا شعر هایم را خواندی و لحظه هایم را نشناختی ؟
 
چرا راز دلم را فهمیدی و خونسرد تو رفتی ؟
 
اگر زمان مجالم می د اد هر زمان قاصدک روانه ی تو بود
 
ما زمان زمان تیرگی است و دنیا دنیای بی رحمی است و هرگز
 
روزگار بر وفق مراد نیست
 
دنیای ما تیرگی دلهایمان را خواهد شست و تو بی پاسخ نگذار دل
 
بیقرارم را که من نیز بیزارم از دنیا
 
کاش حرمت لحظه های با هم بودن نمی شکست ...
 
نوشته شده توسط محسن در 12 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

کاشکی...

 
کاشکی...!؟
کاش می شد که کسی می آمد          این دل خسته ی  ما را می برد
چشم ما را می شست                     راز لبخند به لب می آموخت 
کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند     
آسمان آبی بود  و نسیم روی آرامش اندیشه ی  ما می رقصید
کاش می شد که غم و دلتنگی           راه این خانه ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهیست رها می کردیم
و سکوت  جای خود را به هم آرایی  ما می بخشید و کمی مهربانتر بودیم
کاش می شد  دشنام جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند و به یلدای زمستانی و تنهایی هم
یک بغل عاطفه ی  گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم  قدر این لحظه٬که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه ی خوبی را می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
                        شستن اشک از چشم           بردن غم از دل             همدلی کردن را
کاش می شد  که کسی می امد     باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند   دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست        بهترین واژه همان لبخند است         که زلب های همه دور شده است
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم   تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم
قبل از آنی که کسی سر برسد   ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم
شاید این قفل به دست خود ما باز شود
پیش از آنی که به پیمانه دل باده کنند        همگی زنگ پیمانه دل می شستیم
کاش در باور هر روزه مان        جای تردید نمایان می شد
و سوالی ٬ که چرا سنگ شدیم ؟
و چرا خاطر در یایی مان خشکیده است ؟
کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چرا نمی گردد دست اندیشه مان
کاش می شد که کمی آیینه پیدا می شد      تا ببینیم در آن صورت خسته ی این انسان را
دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدا ر شود خاطره آن پیمان
و کسی می آمد و به ما می فهماند      از خدا دور شدیم
کاشکی واژه درد آور این دوران است
کاشکی جامه مندرس امیدی است که تن حسرت خود پوشاندیم
کاش می شد که کمی لااقل    قدر وزن پر یک شاپرکی    ما مسلمان بودیم
کاش می شد این کاش هایم را کسی باور کند  تا بدانند        عشق را هم می توان جاودانه کرد
 
نوشته شده توسط محسن در 11 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

دلم تنگ است

دلم تنگ است ، دلم می سوزد از باغی که می سوزد . نه بیداری
 نه دیداری ، نه دستی از سر یاری
مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری
 
***
کاش می شد عشق را تفسیر کرد 
خواب چشمان تو را تعبیر کرد 
کاش می شد همچو گلها ساده بود 
سادگی را با تو عالمگیر بود
کاش می شد در خراب آباد دل 
خانه احساس را تعمیر کرد 
کاش می شد در حریم سینه ها 
عشق را با وسعتش تکثیر کرد ...
                  
نوشته شده توسط محسن در 11 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آذر1384

شاخه گل

با هزار و یک ترفند 

شاخه گلی مصنوعی را در میان گلهای شاداب گلدانت پنهان کردم و بر دفتر خاطراتت نوشتم

تو را دوست خواهم داشت تا زمانی که آخرین گل پژمرده شود
 
شاید این را تا به حال هیچ کس به تو نگفته باشد !؟
 
اما می خواهم بدانی ......
 
بزرگترین شانسی که اطرافیانت آورده اند، به دنیا آمدن تو بوده است
 
ببخش که زود تر نگفتم !!!!؟
 
نوشته شده توسط محسن در 11 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 آذر1384

زيباي من چشم هايت را باز کن، ببين که اين روزها چقدر دلتنگ توام. ببين که بدون تو ديگر

اشک هايم هم مال من نيستند. ديگر حتی نمی توانم توی چشم هايت نگاه کنم... من ديگر پر

از غروبم، پر از لحظه هايی که رفت، پر از لحظه هايی که می رود. چشم هايم از سردی

نگاهت يخ زده اند!

روز ها يک جايی گوشه ی اتاقم پيدا می کنم، می نشينم و عکست را سير نگاه می کنم. آخر

ميدانی توی عکس ها هنوز چشم هايت گرمند...

شب ها هم آنقدر به اين آسمان سياه نگاه می کنم بلکه ستاره ای بيايد و برق تگاهت را برايم

تداعی کند. دلم می خواهد خشکت کنم و بگذارمت همين جا کنار اين گل های توی اتاق، بلکه

تا ابد همين جا بمانی و تا هر وقت که دلم خواست به تو خيره شوم...

شب ها کابوس می بينم. ياد خنده های شيرين و کودکانه ات که می افتم دلم دوباره کمی آرام

می گيرد. با خودم می گويم اين کابوس ها همه اش دروغ است. شايد هم من نمی خواهم باور

 کنم!

اصلا توی بيداری دست هايت را می گيرم. حالا هم گرفته ام. غصه نخور، من هميشه هستم.

خودم هم که نباشم قلبم هميشه هست. منکه ديگر نمی خواهمش، باشد مال خودت...

فقط يادت نرود از هيچ چيز نترس. محکم تر از هميشه بايست. دست ها و قلبم مثل سايه همه

جا دنبالت می آيد.

اشک هايم را ببخش، به خودم قول داده ام اين را که وقتي ديدمت اينبار توی چشم هايت نگاه

کنم و بگويم:

گل قشنگم، من به اندازه ی تمام ستاره های آسمان دوستت دارم...

نوشته شده توسط محسن در 17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 آذر1384

میمیرم برات

 

ميميرم برات  نمي دونستي ميميرم بي تو بدون چشات

 

رفتي از برم  تو ميدونستي که دلم بسته به ساز صدات

 

آرزومه که نميدونستي که من ميميرم برات

 

نمي خوام بياي  نمي خوام ميون تاريکي من تو حروم بشي

 

نمي خوام ازت  نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

 

برو تا بزرگي  مي خوام که فقط آرزوم بشي

 

ميميرم برات  نمي دونستي ميميرم بي تو بدون چشات

 

رفتي از برم  تو نميدونستي که دلم بسته به ساز صدات

 

آرزومه که نميدونستي که من ميميرم برات   ميميرم برات

 

عاشقم هنوز  نمي خواستي که بموني و بسوزي به ساز دلم

 

گفتي من ميرم  تو مي خواستي بري تا فرداهات آره خوشگلم

 

برو راهي نيست تا فرداها به خاک و گلم  به خاک و گلم

 

سفرت بخير  اگه ميري از اين جا تک و تنها تا يه شهر دور

 

برو که رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور به يه دنيا نور

 

سفرت بخير  برو گر شکستي ز من ميتوني دوباره بساز

 

از دلي شکسته نا اميد و خسته تو باز برو تو بازم برو

 

نمي خوام بياي  نمي خوام ميون تاريکي من تو حروم بشي

 

نمي خوام ازت  نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي

 

برو تا بزرگي مي خوام که فقط آرزوم بشي  آرزوم بشي

 

ميميرم برات  نميدونستي ميميرم بي تو بدون چشات

 

رفتي از برم  تو ميدونستي که دلم بسته به ساز صدات

 

آرزومه که نميدونستي که من ميميرم برات  ميميرم برات

 

نوشته شده توسط محسن در 17 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 آذر1384

ای کاش

 

ای کاش می شد سکوت غریبانه نیلوفرهای اسیر مرداب را معنا کرد!

ای کاش می شد صحبت های گل با پروانه را فهمید.

ای کاش می شد بیشتر مهربان بود و عاشقانه دیگران را دوست داشت.

ای کاش می شد طبیعت را درک کرد و به راز گل سرخ پی برد و دنیا را از

                دریچه ی دیگری تفسیر کرد ،

ای کاش می شد دل را با محبت و آرامش را با قلب پیوند زد ،
...

نوشته شده توسط محسن در 16 |  لینک ثابت   • 

شنبه 5 آذر1384

بعد برو

sabr kon eshgh zamin gir shavad bad boro !! yek del az didane to sir shavad bad boro !! to agar kooch koni ! boghze galooyam mishekanad !!! bash ta ghosse be zanjir shaved! bad boro !!! khab didi shabi az rah savarat amad ! bash ta khabe to tabir shavad ! bad boro

نوشته شده توسط محسن در 16 |  لینک ثابت   •