پنجشنبه 25 آبان1385
رسمش این نبود...
رسمش اين نبود ميان اين همه ... بغض و انتظار دستانم را رها کني
اري... رسمش اين نبود...
رسمش اين نبود که ميان تمام درد هاي اين تن بيمارم...
تکيه گاهم را بگيري و تنهايم بگذاري
اري... رسمش اين نبود با وفا در ميان اين همه جنگ وجدال...
ميان اين آتشکده ي زندگي...
ميان اين همه دورنگي...ميان اين همه دروغ...
ميان اين همه خيانت ميان اين همه .... تنهايم بگذاري
سه شنبه 23 آبان1385
همه چیز
دهکده ای به نام محبت رشته کوهی است به نام عشق و از قله ی آن به نام معشوق رودی سر چشمه می گیرد به نام وفا که به چشمه ای می ریزد به نام صفا و به دریایی ختم می شود به نام وداع
****************
آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد . . . . بوسه تصادفي است که خسارت ندارد
****************
دلم تنگ است و ميدانم که فردايم همين رنگ است
خداوندا ، دلم با مردماني که نمي دانند دريا چيست چگونه يکصدا باشد.
خداوندا ، رهايم کن از اين زشتي از اين درياي طوفاني
سه شنبه 2 آبان1385
لحظات زندگي
هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي انسان توسط همان
كسي ساخته مي شود كه
شيرين ترين و به ياد ماندني ترين لحظات را براي انسان ساخته است.


