برای او که دوستش دارم
یکشنبه 20 آبان1386
با تو...
شاید یه كسی شب ها برای اینكه خواب تورو ببینه به خدا التماس می كنه ، شاید یه كسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ، مطمئن باش یه كسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشك می خوابه ، ولی تو اون رو نمی بینی!
میخواستم اندکی با تو باشم
شاید بنشانم لبخندی بر لبانت
شاید پاره شود
لحظه ای زنجیر اندوه تو
میخواستم بشنوم سخنانت را
که قصه کدامین غصه هاست
این نوشته ها،این شعرها...
که من میدانم و میشناسم تمام غمها را، غصه هارا
میخواستم همدردی باشم
یا اندکی گوش شنوا برای تو
(که هیچکس برای من نبود)
که من میدانستم در سرزمین آفتاب و غربت
چشمها کورند و
گوشها جز صدای خنده چیزی نمیشنوند!
میخواستم تو را ببینم
ببینم که این غمها و اندوه ها
بر کدامین هیبت زشت جا خوش کرده اند!
و دیدم تو را
(و چون آبلیمویی که بر مستی پلید کارگر آید)
چشمان مرده ام که گشوده شد
دیدم که غصه ها بر قامتی از غرور چگونه ناپیدایند!
میخواستم مرا بپذیری در قلبت
با هر آنچه در اوست
بی احساس عشقی(که این روزها واژه چندش انگیزیست)
که من نبودم و نیستم
در اندازه قلبها(چه رسد به قلب تو)
من هرگز نداشتم وندارم
قفل و زنجیری برای اسارت قلب تو
که هرچه بند بود بر خود بسته ام!
میخواستم بدانم
آنکه نامش قرین طلوع است!
چگونه و چرا چنین بر غروب نشسته؟
میخواستم دوستی باشم
برای تنهایی تو
و تو نمیخواستی
همانگونه که نشانت با صمیمیت در تضاد بود!
میخواستم با تو باشم
حداقل آنگونه که تومیخواهی!
که من از تو چیزی نمیخواستم مگر برای تو!
شاید بنشانم لبخندی بر لبانت
شاید پاره شود
لحظه ای زنجیر اندوه تو
میخواستم بشنوم سخنانت را
که قصه کدامین غصه هاست
این نوشته ها،این شعرها...
که من میدانم و میشناسم تمام غمها را، غصه هارا
میخواستم همدردی باشم
یا اندکی گوش شنوا برای تو
(که هیچکس برای من نبود)
که من میدانستم در سرزمین آفتاب و غربت
چشمها کورند و
گوشها جز صدای خنده چیزی نمیشنوند!
میخواستم تو را ببینم
ببینم که این غمها و اندوه ها
بر کدامین هیبت زشت جا خوش کرده اند!
و دیدم تو را
(و چون آبلیمویی که بر مستی پلید کارگر آید)
چشمان مرده ام که گشوده شد
دیدم که غصه ها بر قامتی از غرور چگونه ناپیدایند!
میخواستم مرا بپذیری در قلبت
با هر آنچه در اوست
بی احساس عشقی(که این روزها واژه چندش انگیزیست)
که من نبودم و نیستم
در اندازه قلبها(چه رسد به قلب تو)
من هرگز نداشتم وندارم
قفل و زنجیری برای اسارت قلب تو
که هرچه بند بود بر خود بسته ام!
میخواستم بدانم
آنکه نامش قرین طلوع است!
چگونه و چرا چنین بر غروب نشسته؟
میخواستم دوستی باشم
برای تنهایی تو
و تو نمیخواستی
همانگونه که نشانت با صمیمیت در تضاد بود!
میخواستم با تو باشم
حداقل آنگونه که تومیخواهی!
که من از تو چیزی نمیخواستم مگر برای تو!
نوشته شده توسط محسن
در 10 | لینک ثابت
•
جمعه 11 آبان1386
کسی چون تو ...
کسی چون تو مرا غریب و تنها نگذاشت
اینگونه در التهاب فردا نگذاشت 
سوگند نمی خورم ولی باور کن
کسی چون تو به خلوت دلم پا نگذاشت 
نوشته شده توسط محسن
در 16 | لینک ثابت
•
جمعه 11 آبان1386
دل به دل داده منم...
دل به هر که دادم رسوای عالم بود
عشق به هر که دادم , عاشق خیانت بود...
رو به هر کس نزدم , جز طلب عشق خدایی
خدای آنان هیچ و خود خدای خود بود...
من از سمت خدا آمدم بر زمین خائنان؟
خدای من کجا ؟ او کعبه را کجا بود؟
بوی عشق پر بود در فظای تعفن!!!
هوای عشق بود و هوس همنشین بود...
من بمیرم زعشق خدایم, نهراسم از خود...
تو بمان و زندگی کن ,خود فریبی کن , جفا کن!
نوشته شده توسط محسن
در 13 | لینک ثابت
•
پنجشنبه 10 آبان1386
دلتنگی ...
|
| |
|
دل یخ زده است در کویر تنهایی و تو را می جوید
و گاهی نیز هوایش ابری می شود .....
هوای خانه چه دل گیر می شود گاهی از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
عقاب تیز پز دشت های استغنا اسیر پنجه تقدیر می شود گاهی
صدای زمزمه عاشقانه آزادی فغان و ناله شب گیر می شود گاهی
نگاه مردم بیگانه در دل غربت به چشم خسته من تیر می شود گاهی
مبرز موی سپیدم گمان به عمر دراز جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی
بگو اگر چه به جایی نمی رسد فریاد کلام حق دم شمشیر می شود گاهی
بگیر دست مرا آشنای درد بگیر مگو چنین و چنان دیر می شود گاهی
| |
نوشته شده توسط محسن
در 10 | لینک ثابت
•


